خانم پتگر مهر آفرين
روز يكشنبه هشتم آبان ماه هشتاد و هشت با سركار خانم پتگر دختر نقاش معروف جناب پتگر ملاقاتي در موسسه مهر آفرين داشتم. پيش از اين با جناب غفاري ملاقاتي داشتيم و قرار شد ادامه آن را با ايشان داشته باشم. هفته پيش خانم طهماسبي مهربان منشي موسسه با من تماس داشت و قرار ملاقات را گذاشت

من و خانم پتگر سه ساعت با هم از عشق و دوستي انسان با خدا حرف زديم؛ شايد پانزده دقيقه براي موضوع ملاقاتمان وقت گذاشتيم. در آخر قرار شد ايشان دوباره با من تماسي داشته باشند.
چند دقيقه مانده بود كه بروم ايشان يك مطلبي از خودشان را در باب آنچه از من درك كرده بود برايم خواند:
مسافر راه ميافته. جاده ناشناخته است. هوش و حواس به نشونههاست. هيچ طرحي را از قبل رنگ نكرده. نشونهها هولت مدن. خودشه برو. وقتشه يه طرح نو بزني. به نبض هستي نزديكتر بشي. اما باز دام عادتها پيش حلقت چفته!
برگد به خودت. مسافر اينو به خودش ميگه. همه چيز از تو شروع ميشه. دنبال دلت برو. دل همراهته. پا پيش بگذار واسه رفتن نه فرو رفتن. دل به مسافر نبند، دل به سفر ببند. زندگي ادامه داره با ما يا بي ما. اگر به عشق دونه بيافتي توي دام كارت تمومه. اما اگر به عشق صياد به دام بيفتي از قيد دام رها شدي. واسه هميشه پريدي. يادت باشه همه ما مسافريم هر كي توي جاده خودش به تنهايي پيش ميره.
تو جاده سرنوشت مسافر به هيچ تجربهاي دل نميبنده. هوش و داني او سيال است و با هر ظرفي به شكل همون ظرف در ميآيد. هر پيشامدي رو پيامي براي روح ميدونه. همه چيز برايش مهمه. مسافر ميدوهه تجربه لازمه اما اين رو هم ميدونه هيچ تجربهاي دو بار تكرار نميشه. ممكنه شباهتي با تجربيات قبلي اون داشته باشه، اما هرگز اون تجربه نيست. به همي علت دنيا برايش هميشه تازه است. پر از رمز و راز و شگفتي.
مسافر ميدونه سفر تنها راهيه كه ميتونه آدم را از قالب در بياره. اون سفر ميكنه، تفسير نميكنه. نگاه ميكنه براي فهميدن تلاش نميكنه. توجه ميكنه وقتي از قالبهاي روز مرگي در اومد، اون وقت كسي نميتونه سن و سال مسافر رو پيش بيني كنه.
در آخر وقتي داشتم اتاق او را ترك ميكردم چشمم به يك صندوقچه كوچك افتاد. به او گفتم دوست داري اين را به من بدهي و من از طرف شما و به ياد شما در زمان سخنرانيهايم از اين صندوقچه به عنوان يك نماد براي آگاهي استفاده كنم؟ او با كمال ميل پذيرفت......





