اسير - ايران - تهران - فرهنگسراي شفق
![]() در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز دست بگيرد سر شمشير تيز ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟ يكى از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد: والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز هر كه شاه آن كند كه او گويد حيف باشد كه جز نكو گويد و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود: جهان اى برادر نماند به كس دل اندر جهان آفرين بند و بس مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت چو آهنگ رفتن كند جان پاك چه بر تخت مردن چه بر روى خاك |





